
از اوج شکوه تمدن اسلامی که قرن چهارم هجری بود، حدود یکهزار سال
می گذشت. در این مدت امت اسلامی با فراز و نشیب هائی راه انحطاط
را پیمودند، چراغ دانش رو به افسردگی نهاد، مسلمانان که روزی اساتید
علمی غرب بودند از کاروان دانش و تمدن عقب ماندند و به صورت
مصرف کنندگان دانش و کالاهای غربی و حتی مقلدان آداب و رسوم آنان
درآمدند.بر اثر استبداد و جاه طلبی ها و اختلافات مذهبی، قومی و نژادی
و بروز شورشهای داخلی؛ کشور مقتدر و پهناور اسلامی، به قطعات
کوچک تقسیم و به دولتهای ضعیف تبدیل گردید.سران کشورهای
اسلامی هیچ گاه از اختلاف و درگیری با یکدیگر فارغ نبودند و علمای
اسلام به جای پرداختن به مسائل اساسی و محتوائی، به حواشی و
فروعات سرگرم شدند.
بنا به فرموده رسول خدا که «لایَبْقی مِن الاِْسْلامِ اِلاّ اِسْمُهُ» مسلمانان
ماندند و اسلام رفت و جای خود را به فرقه های مذهبی، قومی، نژادی،
مکاتب شرقی و غربی داد. انواع ایسم ها در جوامع اسلامی رواج پیدا
کرد: پان ایرانیسم، پان عربیسم، پان ترکیسم، ماتریالیسم، لیبرالیسم و
دهها عناوین و اسامی دیگر. قدرتهای شرقی و غربی به سرزمین های
پربرکت اسلامی چشم طمع دوختند و یکی را پس از دیگری، تحت
سیطره خود درآوردند. نه تنها منابع و ذخائر را غارت کردند که
استعدادهای انسانی را نیز به خدمت گرفتند. تا جائی که در امر
پست های مقامات، نصب و انتصابات و قوانین و مقررات کشورهای
اسلامی دخالت می کردند. جوانان پرشور مسلمان که از محتوای دین
اسلام به خوبی اطلاع نداشتند، رفتار و عمل مسلمانان را به حساب
اسلام گذاشته و عقب ماندگی مسلمین را به اسلام نسبت می دادند و
از دین می گریختند.
اگر در جای جای کشورهای اسلامی افراد آگاه و آزاده ای پیدا می شدند،
با توطئه های مستقیم و غیرمستقیم استعمار خارجی و استبداد داخلی،
ترور شخصی یا شخصیتی می شدند و آنها را بی خاصیت نموده و منزوی
می کردند.
در قرن اخیر بود که ندای بیداری از گوشه و کنار ممالک اسلامی
برخاست و شخصیت هائی مانند: سیّد جمال الدین اسدآبادی،
عبدالرحمن کواکبی، اقبال لاهوری، میرزای شیرازی، علما و رهبران
مشروطیت و شخصیت های انقلابی دیگر هر یک به نوبه خود بذر بیداری
افشاندند و پرتوهائی از روشنائی در افق جهان اسلام پدیدار گردید.
ایران در دوران استعمار، هیچ گاه به طور مستقیم مستعمره نبوده است
اما در قرن اخیر به ویژه در دوره پهلوی اول و دوم، ابتدا انگلیس و سپس
آمریکا در ایران جای پا بازکرده و هر روز بر دامنه نفوذ و حضور خود افزودند
تا آنجا که آمریکا ضمن حضور گسترده مستشاری، قانون ذلت بار
کاپیتولاسیون را از طریق حکومت بر ملت ایران تحمیل کرد.
در این زمان بود که مردی بی تاب و پرتوان پای به میدان نهاد. مردی از تبار
پیامبر خدا، نه یک مرد، که مردستان، یک مرجع تقلید و مجتهد دینی،
غیرتمند و شجاع (امام خمینی) او در یک سخنرانی تاریخی آکنده از
حماسه و هشدار، ملت را نسبت به شرایط کشور و قانون حقارت بار
کاپیتولاسیون آگاه کرد.
امام خمینی در آن سخنرانی پرشور و حماسی، علمای اسلام را به
یاری اسلام فراخواند و به سردمداران استعمار جهانی آمریکا و شوروی و
انگلیس نهیب زد و با اختیارات ولایت فقیه که آن روز کسی چیزی از آن
نمی دانست، وکلای امضا کننده کاپیتولاسیون را از وکالت عزل فرمود و به
شاه اخطار داد که اگر از رفتارهای ضددینی و نوکری آمریکا دست
برنداری، به ملت می گویم از مملکت بیرونت کنند و این تهدید را پس از
پانزده سال مبارزه بی امان عملی ساخته، به اجرا درآورد.
گمان ندارم بعد از انبیاء مرسلین و ائمه معصومین علیهم السلام که در
دایره عصمت قرار دارند، جهان شخصیتی چون خمینی را به خود دیده
باشد، گرچه چشم روزگار شخصیت های بزرگ بسیار دیده است. قلبم را
عشق به امام خمینی پرکرده و نهضت و انقلاب بزرگش از ابتدای سال
1342 تاکنون همه وقت، زندگیم را به خود اختصاص داده است. اما
هروقت زبان به سخن می گشایم و قلم برداشته و درباره او نوشتن آغاز
می کنم، در برابر کوه عظمتش زبان را الکن و قلم را منکسر و ناتوان
می یابم.کجاست مانند خمینی، او که یکتنه و با دست خالی ملتی
پراکنده و مایوس را متحد و امیدوار ساخت و از جویبارهای منفرد آحاد
ملت، سیلی بنیان کن به وجود آورد. رژیم تا دندان مسلح را برانداخت،
آمریکا را بیرون کرد و نظامی با ساختار اسلامی بنیاد نهاد، تمامی
توطئه ها علیه انقلاب را خنثی نمود و جنگ هشت ساله را بدون اینکه
یک وجب خاک ایران را به دشمن بدهد با سرفرازی به پایان رساند، در
حالی که در همه این دوران تمام جهان یک طرف بود، خمینی و ملتش یک
طرف. آنگاه که می گفت شاه باید برود، آمریکا باید برود، هیچ کس تحقق
چنین امری را نمی توانست باور کند، تنها یک نفر به این گفته باور داشت
و آن خود امام خمینی بود. او یکپارچه ایمان بود، ایمان به خود، ایمان به
ملت، ایمان به هدف و ایمان به یاری خداوند. وقتی خبرنگاران از ایشان
پرسیدند شما می فرمائید نه شرقی نه غربی، تمام جهان دو قطبی و زیر
چتر یکی از این دو ابرقدرت است (آمریکا و شوروی)، مگر می شود از زیر
سیطره اینان رهائی یافت؛ فرمودند: «یداللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ».
در مسیر انقلاب و جنگ، بارها کار به بن بست می رسید و همه حیران و
مردد می شدند، تنها او بود که تردیدها را برطرف می ساخت و بن بستها
را از میان برمی داشت.
استواریش چون کوه بود و اراده اش تزلزل ناپذیر. نه تنها مرگ ناگهانی و
شهادت گونه فرزند برومندی چون حاج آقا مصطفی که ایشان را امید آینده
اسلام می دانست، امام را نشکست و متزلزل نساخت، بلکه او را
مستحکم تر و مصمم تر ساخت و این مرگ جانسوز را از الطاف خفیه
خداوند خواند و حقیقتا نیز چنین شد. ملت وفادار ایران با این پیر جوان
مرده همدردی کرد و با چهلم گرفتن های پیاپی، امواج خروشانی پدید آمد
که بنیاد رژیم استبداد را برانداخت.
آنگاه که رژیم بعث عراق در راه مبارزاتش مانع ایجاد کرد، بیدرنگ تصمیم
به هجرت گرفت، کویت دروازه ها را به رویش بست، کشورهای دیگر نیز
تحمل حضورش را نداشتند و او غریبی بود تنها و بی سامان، به ناچار به
طور موقت به سوی فرانسه پرواز کرد. اما از همان داخل هواپیما
اعلامیه ای خطاب به ملت ایران صادر کرد که اگر در هیچ کجای جهان
مکانی برای حضورم پیدا نشود، با کشتی در دریاهای آزاد سفر خواهم
کرد و به مبارزه ادامه خواهم داد.!!!
براستی خمینی اگر کوه بود، کوهی بود بس عظیم و سخت و اگر دریا
بود، دریائی بود مواج و طوفانی و اگر ابر بود باران رحمت می بارید،
روحهای افسرده را شاداب می کرد و در زمین دلها، لاله های آزادی و عزت
و مهر و عطوفت و امید و استقامت می رویاند، امام روحی شده بود در
کالبد ملت که با اراده او یکپارچه به جنبش می آمدند.
سخنش قاطع و کلامش نافذ بود، بصیرتش تا اعماق نفوذ می کرد و تا
دوردست ها را می سنجید، تدبیرش نقشه های شیطانی توطئه گران را
درهم می ریخت و تصمیمات دشمن را درهم می شکست، سخنش
صدای خدا بود در زمین و راهش راه پیامبران اولوالعزم. ملتش با تمام
وجود به او ایمان داشتند و در راه هدف بلندش فداکاری و ایثار می کردند،
او در برابر قدرتهای جهانی چون شیر می خروشید اما در برابر ملت به
ویژه مستضعفان و پابرهنگان متواضع و مهربان بود، ملت را ولی نعمت
خود و خود را نوکر مردم می خواند و می فرمود: «به من خدمتگزار بگوئید
بهتر است، تا رهبر بگویید.»
خمینی متاع جهان را به چیزی نمی گرفت زیرا او بزرگتر از دنیا و زرق و
برقهایش بود، اما ملت را عزیز می داشت، او با اینکه عاشق لقاء الله بود،
گمان من اینست که هنگام جدا شدن از این دنیا تنها یک دلبستگی
داشت آنهم دلبستگی به ملت، ملت نجیب و وفادار که در راه انقلاب او
فداکاری ها کرده بود، او نیز از دستاوردهای انقلاب چیزی برای خود
برنداشت و همه چیز را به ملت واگذاشت: انتخاب نوع رژیم را و قانون
اساسی را و مجلس را و ریاست جمهوری را و رهبری را، فرمود: میزان
رای ملت است، انتخابات در انحصار هیچ فرد یا گروهی نیست، در اختیار
ملت است تا هرکس را که خود بخواهد انتخاب کند، او می خواست مردم
خود بیندیشند و خود را باور کند و احساس کنند که هرکس به اندازه خود
در اداره مملکت سهم دارد، امام به اصل تفکیک قوا شدیدا پای می فشرد
و معتقد بود که اگر اسلحه و سیاست و اقتصاد یکجا جمع شود،
استبداد و دیکتاتوری می آورد و لذا از ورود نیروهای مسلح در سیاست
شدیدا منع فرمود.ما در این انقلاب وامدار امام هستیم و امام وامدار
اسلام.نه قلم توانائی آنرا دارد و نه ظرفیت مقاله اجازه می دهد که از
امام خمینی حقی ادا نمایم، باید پیرامون شخصیت او و نهضتش کتابها
نوشته شود که تا حدودی نوشته شده است، در عین حال نباید از نظر
دور داشت که امام خمینی آنچه داشت از اسلام بود و مردم در حقیقت
عناصر اساسی و موثر در پیروزی انقلاب اسلامی از یک مثلث تشکیل
می شد که یک ضلع آنرا رهبری و ضلع دوم آنرا مردم و ضلع سوم آنرا
هدف تشکیل می داد و هر سه متعالی بودند. اگر شهدای کربلا و چند
نفر انگشت شمار، اصحاب خاص رسول خدا و علی علیه السلام را منها
کنیم در تاریخ، ملتی همانند ملت ایران (در زمان امام و انقلاب) نمی توان
یافت. ملتی متحد و یکپارچه، عاشق و فداکار، که سرود آزادی برلب
داشتند و با دست خالی و سینه های آماده دریافت سرنیزه ها به میدان
می رفتند و در پاسخ گلوله گل هدیه می کردند. زن و مرد و کودک و پیر و
جوان یکی شده بودند و برای رسیدن به هدف مشترک از بذل مال و جان
دریغ نداشتند، جوانانشان عاشقانه به میدان می تاختند و پیرانشان
پشت جبهه را اداره می کردند، میدانهای انقلاب و جنگ برایشان بازار
معامله با خدا بود. پدران شهادت فرزندانشان را به یکدیگر تبریک
می گفتند. مادران جلو تابوت جوان شهیدشان زانو می زدند و در سجده
شکر از خدا می خواستند که قربانی آنان را قبول فرماید، هدفشان خدا
بود و به صحنه آوردن دینی که خداوند به وسیله پیامبر و به منظور
سعادت انسان نازل فرموده بود، امام را رهبری الهی می دانستند، بدین
جهت بدون چون و چرا فرمانش را اطاعت می کردند که او را ذوب شده در
اسلام می دیدند و معتقد بودند که سخن او سخن اسلام است و راه او
راه پیامبر و امامان، در حقیقت آنچه به مردم انگیزه می داد اسلام بود و
اهل بیت پیامبر، مهمترین ایامی که به نهضت کمک کردند ایام محرم و
روزهای تاسوعا و عاشورا و اربعین حسینی بودند.
عنصر ترس از قدرتها و ابرقدرتها در امام وجود نداشت، او یک بار گفت:
والله تاکنون نترسیده ام. اما از یک چیز می ترسید، از اختلاف امت و به
هم خوردن وحدت ملت و لذا در وصیت نامه سیاسی- الهیش فرمود:
«آنچه مایه پیروزی ملت شد، دوچیز بود: یکی انگیزه الهی و دیگری
وحدت ملت و همین دوچیز باعث تداوم نهضت و ماندگاری نظام خواهد
بود. انگیزه الهی و وحدت را حفظ کنید». امام در باب انقلاب و کشور
چیزی را نگفته نگذاشت، ایشان در هر موضوعی سخن دارد، سخن به
روز، آنچنانکه گوئی برای زمان حال گفته است، اما نباید نسبت به
رهنمودهای امام گزینشی عمل شود که این خود نوعی انحراف و
گمراهی است، امام را با جامعیتش باید دید و از آن استفاده کرد
همانگونه که اسلام را.
درود به روان پاکت ای امام بزرگوار که اسلام را در این عصر زنده کردی و
مکتب اهل بیت و شیعه را به عنوان یک جریان اصیل و رهائی بخش
اسلامی در جهان مطرح فرمودی و سکه عزت و عظمت را در جهان به
نام ملت بزرگ ایران زدی، خداوند روح بلندت را شاد و ملتت را همواره
متحد و سرفراز بدارد.
من از آن جهت عنوان این مقاله را رنسانس اسلامی انتخاب کردم که
غرب، حرکت و انقلابات بعد از قرون وسطی خود را رنسانس یعنی تجدید
حیات که منظور تجدید حیات روم قدیم بود، نام نهاد.در ایران نیز بعد از
انحطاط یکهزار ساله، انقلابی عظیم برمبنای اسلام ناب محمدی رخ داد و
اسلام تولد دوباره یافت، این به معنای غربی آن یک رنسانس است و
تجدید حیات و تولد دوباره اسلام. ما باید این انقلاب را بزرگ بشماریم و
قدر آنرا پاس بداریم و با وحدت و کار و ابتکار در همه صحنه های علمی
وعملی، شکوه دیرین دنیای اسلام را تجدید کنیم. این انقلاب بر امواج
خون شهیدان و اشکهای داغ دیدگان قرار گرفته و استکبار و استبداد را از
کشور برانداخته و از پشتوانه عظیم یک تاریخ آکنده از خون و حماسه و
مظلومیت، برخوردار است. تاریخی که نویسندگان آن غدیر و عاشورا
هستند. این انقلاب، انقلاب مرگ و خشونت نیست، انقلاب صلح و
همزیستی و تعالی خلقیات انسانی است. ما باید درس اخلاق و فضیلت
و عدالت و انسانیت را به جهان عرضه کنیم و این در صورتی ممکن است
که قبلا خود از آن برخوردار گردیم.
امام صادق (ع) فرمودند: «کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ» مردم را با
عمل و رفتار خود به اسلام دعوت کند.
برچسب:
نویسنده: مهدی رادمنش